|
♥ عشق کودکانه ♥ |
|
|
سلام دوستای خوبم امیدوارم که خوب و خوشحال باشید
ببخشید که نمیام اژ کنم اخه موقع امتحاناستو منم که چقدر از تجدیدی بدم میاد
دارم مث چی درس میخونم
ایشاللللللاه بعد امتحانات مزاحم همتون میشم؟
مراقب گلایی همچون خودتون باشید
بابایییییییییییییییییییییییییییییییی
میام
منتظرم بمونید![]()
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:37 توسط ♥ عاطفه ♥ |
سلام دوستای خوبی که بهم سرمیزنید؟
اومدم خداحافظی کنم ؟نه برمیگردم دوباره ؟میخام یه سفر کوتاه برمو بیام؟
مواظب خودتون باشین؟
عید تک تکتون مبارک ؟؟
همیشه شادو سرحال باشید؟؟
بای بای تا بعد عید!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:14 توسط ♥ عاطفه ♥ |
همه قشنگی زندگی توی عشقه همه قشنگی عشق توی سوختن وساختن ٬عشق یعنی همه چیز.عشق یعنی وفا یعنی دوستی یعنی زیبایی یعنی گریه های بی صدا.گریه های شب هایی که می خوای عشقت پیشت باشه تا فقط گرمی دستاشو حس کنی تا دلت آروم بگیره .ولی ته عشق یعنی تمام عمرتو بدی تا بتونی به اندازه یه لحظه چشمای زیبا و صورت ناز عشقتو ببینی. عشق یعنی آرزوی مرگ!عشق واقعی یعنی یه دنیا حسرت.یه حس قشنگ که با خنده شروع می شه و آخرش همش گریه ست.عشق یعنی توی لحظه های بی کسی اسمشو صدا بزنی ولی نیاد.داد بزنی یگی خدا!آخه چرا باور نمی کنه؟.خدا هم ساکت فقط به حرفات گوش بده. عشق یه چیزی جدا از این دنیاست.عشق یعنی وجود خدا.خدایی که تو رو لایق دونسته طعم تلخ و دلپذیر عشقو بهت چشانده.همه زندگی یعنی عشق و فقط عشق. و عشق بود آغاز زندگی و مرگ بود پایان آن عشق همچون زهری شیرین تمام وجودم را در بر گرفت. شما هم هر نظرتونو در مورد عشق حقیقی بنویسید
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:51 توسط ♥ عاطفه ♥ |
داستان غم انگیز زندگی این نیست که فنا میشویم این است که از دوست داشتن باز میمانیم گرمی دستهایت چیست که دستهایم آن را می طلبد درآینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را دوست میبیند؟ صدای تپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:51 توسط ♥ عاطفه ♥ |
ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان نکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولی هجران مکن
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:49 توسط ♥ عاطفه ♥ |
برایت مینویسم باره دیگر
می گویم از این حدیث مکرر نا شناخته
می گویم و مینویسم
می گویم که دلم تنگ است از رفتنت
می گویم غبار دوری ات اینه دلم را در بر گرفته
فریاد میزنم تا بشنوی
بشنو فریاد دلم را ای با وفا
بشنو و این فاصله را کم کن
بشو و مرا از این غمکده ی روزگار رهایی ده
نازنینا؟!
نازنین یارم تو هستی
عشق و هستی ام تو هستی
پس مرا در یاب تا گذر زمان سر نوشتی دیگر برایمان نسازد
مرا دریاب تا در این اتش عشق نسوزم
مرا دریاب تا از این ظامات راهی برای پر گشودن بیایم
راهی بیایم تا برای هم اشیانه ای را در حقیقت خویش سازیم
تنها در یاب مرا تا از این تنهایی بدر ایم
تنها دریاب مرا
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:41 توسط ♥ عاطفه ♥ |
تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشقی دروغین در ان نیست تنهایی را دوست دارم زیرا پروردگارم هم تنهاست تنهایی را دوست دارم چون جایگاه خاطراتت تلخم است تنهایی را دوست دارم چون تا سر حد جنون زیباست در این کلبه ی تنهایی هایم در انتظار ش خواهم گرسیت و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد چون به یادش خواهم بود شاید در سکوتی سرد و غمگین یا یا در شبی بارانی باز اید و شاید او را در کنارم بیابم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:40 توسط ♥ عاطفه ♥ |
خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند
و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم
و زمزمه مي كنم
اي بهترين، زيباترين و عاشق ترينم برگرد
اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا
شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه
دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم
برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:26 توسط ♥ عاطفه ♥ |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خودت گفتی صدایت آشناست![]()
خودت گفتی نگاهت آشناست![]()
خودت گفتی از هر دوری به من نزدیکتری![]()
من گفتم همه ی وجودمی
باز گفتی![]()
شک وتردید در تمام وجودم است![]()
چیزی نگفتم![]()
زیرا چیزی نداشتم جز سکوت![]()
سکوتی که تمام وجودم![]()
سخن ها بازگو میکرد![]()
بانگاهم می گویم دوست دارم![]()
باسکوتم میگویم دوست دارم![]()
با زبان بی زبانی می گویم![]()
دیوانه وار می پرستمت بعداز خدا
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:48 توسط ♥ عاطفه ♥ |
دیدی اقا محسن گل ؟ کسی دلش نمیخواد این وبلاگ بر پا باشه؟؟
بعد میگی که تعطیلش نکنم؟؟ اخه میبینی چقدر نظر میدن؟؟
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:11 توسط ♥ عاطفه ♥ |